کمی خسته، کمی نالان مینویسم به عشق تو بر این کاغذ کاهی
روزگارم ابری است، تنها بی قراری ام دلتنگی توست.
ساعتها و ثانیه هارا به انتظار نشسته ام تا روز موعود فرا رسد و رخ زیبایت را نظاره کنم.
دیگر تاب و توان این چنین دلتنگی را ندارم، هر لحظه آغوش تو را می خواهم.
پاهایم شاید توان راه رفتن را نداشته باشد اما به عشق تو لنگ لنگان می آیم.
بیشتر بخند، این دل من آنچنان بی تاب شده که فقط با خنده های تو آرام می گیرد.
هر بار موسیقی صدایت را می شنوم رنگ از رخساره می بازم، بدنم سست می شود،
نگاهم خیره.... نمیدانم این دیگر چه دلتنگی است که حتی صدایت مرا بیتابت تر می کند،
فقط تورا میخواهم...
میخواهم ساز صدایت همیشه در گوشم نواخته شود،
در آغوشت بنشینم و تو برایم از رویاهای سفیدت بگویی.
برایم از مداد رنگی احساست بگو،
از آن آبی بی نظیر که چون حاله ای نورانی دور قلبت را گرفته...
برایم از کوله پشتی غصه هایت بگو،
بگو چه چیز تورا می رنجاند، برایم حرف بزنم طوطیای من.
برایم از داغی عشقت بگو
که عجیب محتاجش هستم،
بگو ای فرشته آسمانی من، بگو
نظرات شما عزیزان:
جواد 
ساعت14:53---25 فروردين 1391
سلام دوست عزیز به وبلاگ ات سر زدم بسیار زیبا وخوندنی است.اگه وقت کردی به وبلاگ من هم سر بزن خوشحال میشم.
|